امسال هم بهــار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
در پشت این دریچه خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
"شـادی"
آن دختر ملوس از این خانه رفته است...
«چهارشنبه سوری مراسمی است که با معیارهای عقلی مطابقت ندارد...»
امام جمعه خرم آباد
«معیارهای وجود یک عقل سالم»

شلاق رو گرده مردم بزنیم، اون هم در ملاء عام؛ دست ببریم و انگشت قطع کنیم و چشم کور کنیم؛ چون موقعی که این قوانین وضع شد اگه اینجوری اون قبایل وحشی رو مهار نمی کردن و اونا رو نمی ترسوندن الان چه بسا نسل بشر منقرض شده بود. تازه اون روزها نه اداره مالیاتی بود، نه ارگان حسابرسی، نه ابزاری واسه اعمال محرومیتهای شغلی و اجتماعی، نه یه زندون درست و حسابی... اصلاً سایر مجازاتها هنوز اختراع نشده بود و عقل کسی هم نمی رسید که بشینه و قوانین جزایی درست و حسابی وضع کنه. حالا با همه این احوال و بحمدالله با وجود چنین دانشمندان عقل گرا تو مملکتمون هنوز هم باید قوانین انسانهای نخستین مبنای اداره کشور باشه...
بزنیم تو سر و سینه خودمون، با زنجیر و قمه، با مشت و لگد، با چوب و چماق، با هر چی دم دستمونه؛ چون قرنها پیش یه نفر که احتمالاً آدم خوبی بوده به همراه رفقا و فک و فامیلش که احتمالاً اونا هم آدمای بدی نبودن کشته شدن. کاری نداریم چرا و چطور، چون حرف فاطمه خان باجی و سکینه سپستون که دیروز دم در حیاط بقچه سبزی رو پهن کرده بودن و داشتن حکایت دختر محجبه میرزا قشمشم بقال رو واسه هم تعریف می کردن که چطور چند روز پیش واسه پسری که تو کوچه بهش تیکه انداخته نیشخند زده، امروز در قالب تاریخچه روسپی گری مشار الیه در نشریات شفاهی محله بالایی منتشر شد، حالا چه برسه به حکایت اون بدبختایی که چهارده پونزده قرن پیش توی یه بیابونی که هیچ خبرنگار مستقلی حضور نداشت کشته شدن.
غسل کنیم پس از جماع، پس از احتلام و حیض و استم...ناء، پس از هر خاک تو سری که باعث بشه یه چیزی از یه جاییمون بیرون بیاد، حتی اگه چندین بار تو یه روز اتفاق بیفته... اگه اون روزهایی که تو جزیرة العرب آب برای خوردن هم پیدا نمی شد چه برسه به استحمام، یه نفر که فکرش بیشتر از بقیه کار می کرد واسه اینکه اون عربهای سوسمار خور کثیف رو که سال و ماهی رنگ آب به خودشون نمی دیدن مجبور کنه گهگاهی خودشون رو تمیز کنن (چون مطمئن بود که اگه هر روز عملیات زیر شکم برقرار نباشه حداقل ماهی چند بار هست)، ما هم باید عین همون کارها رون انجام بدیم، حتی اگه روزی دو بار دوش می گیریم.
زن رو نصف یه مرد بدونیم و واسه هر کدوم از قوانین حقوقی و قضایی که پای زن توش وسط باشه ارزش هر دوتای اون رو معادل یه دونه مرد حساب کنیم، حتی اگه مردی رذل و جانی و پست فطرت باشه. چون اگه قرنها پیش تو همون جزیرة العرب دخترها رو زنده زنده چال می کردن و زنها حتی حق حیات هم نداشتن، همون آدم عاقلی که فکرش بیشتر از بقیه کار می کرد واسه اینکه ملتش برای زنها حداقل حقوقی قائل بشن، اومد و ارزش زن رو به اندازه نصف یه مرد "ارتقا" داد. بهش حق بدین که توی اون اوضاع خفن نمی تونست یه باره حکم برابری زن و مرد رو صادر کنه چون می دونست که باید پله پله بالا بره. ولی متأسفانه عمرش کفاف نداد و چون نسلهای بعدش هم باز توی همون جمود فکری گیر کرده بودن، عین قوانین بدوی تعیین شده رو نسل به نسل و سینه به سینه انتقال دادن و طی این فرآیند هر نسلی هم به سلیقه خودش یه خزعبلاتی توش اضافه کرد و نمکش رو کم و چاشنیش رو زیاد کرد تا به صورت این قوانین یاسا گونه ای در اومد که به دست ما رسیده و مبنای امورات کشورمون شده.
زن رو تا نصفه چال کنیم و با سنگ اونقدر بزنیم تو سر و کله اش تا وقتی که مرد، قیافه اش به هر چیزی شبیه باشه غیر از آدمیزاد؛ چون رابطه جنسی با کسی برقرار کرده که به زعم ما نباید می کرد. حتی اگه این کار رو فضولی و تجاوز به حریم کاملاً شخصی اون زن ندونیم، مهم هم ندونیم اگه مرد طرف اون زن مست بوده یا متجاوز بوده یا شوهر زنک معتاد بوده یا نمی تونسته خواسته های جنسی اون رو ارضاء کنه ( اگه اصولاً حق ارضاء و لذت جنسی رو واسه زن قائل باشیم)؛ اصلاً همه اینها به کنار، اگه دلش خواسته این کار رو بکنه، اگه توان کنترل غریزه جنسیش رو نداشته باشه، اگه بیمار باشه، اگه شوهرش رو دوست نداشته باشه ولی چون قانون حق طلاق و حضانت فرزند واسه اش قائل نبوده به اینجور روابط رو آورده، اینا اصلاً مهم نیست... مهم اینه که عین همون کاری رو بکنیم که همون سوسمار خورها می کردن.
بکا..رت دخترای زندانی محکوم به اعدام رو قبل از کشتنشون زایل کنیم؛ که هم حالی به اونا داده باشیم و هم اینکه چون روایت شده دختران باکره بدون مصاحبه و گزینش یه راست به بهشت میرن، واسه اینکه مبادا گناهکار باشن و سر از اونجا در بیارن، این احتمال رو به حداقل برسونیم.
کتاب احکام بنویسیم و واسه هر چیزی نظر بدیم و حکم تعیین کنیم، حتی اگه به ما مربوط نباشه و در حد یه گاو هم اطلاعاتی از اون موضوع نداشته باشیم؛ تا یه عده موجود دو پای مسخ شده این رساله ها رو واسه هر مسأله ای که باهاش برخورد می کنن سرچ کنن و حکمی توش پیدا کنن، حتی اگه مربوط به بول و غایط و قضای حاجت ته یه کوچه بن بست باشه.
...اگه اون روزهایی که ملت ها در بربریت و وحشیگری مطلق زندگی می کردن، عقلا اومدن و واسه اینکه به اون جماعت سر و شکل انسانی تری بدن مذهب رو مبنای قوانین اجتماعی و قضایی قرار دادن، حالا با گذشت قرون و اعصار و با وجود شکل گیری جوامعی مدرن و عقل گرا و گسترش وسایل ارتباط جمعی، جایی گیر افتادیم که باز هم باید واسه هر مسأله ای چه کوچیک و چه بزرگ به مذهب و قوانین بدوی اون رجوع کنیم. اگه چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتیش و رقص و آواز مطابق معیارهای عقلی نباشه، پس خدا به داد ما برسه که مجبوریم گردن به قوانین مذهبی بذاریم که اصولاً تعریفی از اندیشه و تفکر و نوآوری نداره و قائل به وجود هیچ عقلی نیست مگه یه عقل کل که اون هم اگه حکم داد روی مین برو و منفجر شو و بمیر باید این کار رو بکنیم؛ چون در غیر این صورت حکم نماینده خدا بر روی زمین رو نقض کردیم، بنابراین محارب محسوب میشیم و بازهم مجبوریم بمیریم.
محمود احمدی نژاد
«قطار مشدی ممدلی»

...نه اینکه فکر کنین خدای نکرده ما نمی تونیم تو مملکتمون ترمز و دنده عقب قطار بسازیم... نه! اصلاً اینطورها هم نیست...؛ تازه اون هم واسه قطار محمود هسته ای!!! وقتی تو کشور عزیزمون جوون ۱۷ ساله بسیجی داره تو تهرون جراحی مغز انجام میده یا یه دختر بچه دبیرستانی با چند تا تکه زلم زیمبو که صبح زود پا شده رفته از بازار خریده تونسته تو آشپزخونه منزلشون انرژی هسته ای تولید کنه و کار به جایی رسیده که دانشمندان اتمی کشورمون که اونها هم غالباً زیر ۲۵ سال سن دارن!!! تأییدش کردن و حالا اون دخترک رو با اسکورت می برن مدرسه و میارن، (تو رو خدا منو متهم به مزخرف گویی نکنین، اینا عین صحبتهای رئیس جمهورمونه که در گوهرفشانی اخیرشون بیان کردن. اگه باور ندارین می تونین چند ثانیه وقت بذارین و از اینجا دانلودش کنین.) با این اوصاف خودتون قضاوت کنین که درست کردن ترمز و دنده عقب واسه قطار دیگه کار بچه دبستانیامونه. اصلاً ما از عمد این قطعات رو از روی قطارهامون برداشتیم تا در تولیدات آینده به عنوان «Option» روی اون بتونیم نصب کنیم و پولش رو از خلق الله بگیریم؛ مثل همه قطعاتی که توی تولید و مونتاژ بقیه اتومبیلها می دزدیم و به روی خودمون هم نمیاریم! البته این نکته رو هم باید در نظر داشت که اگرچه رئیس جمهور دنده عقب و ترمز قطارهامون رو برداشته، ولی اون زیاد هم آدم بدی نیست؛ به علاوه توانایی های شگفت انگیزی هم داره از قبیل هاله نور دور سرش و این حرفها...؛ یادمون نره ایشون همون کسیه که در دوران تصدی شهرداری تهران علاوه بر خدمات شایانی که در جهت کریه سازی چهره شهر انجام داد تا مقدمات ظهور هرچه سریعتر امام زمان رو فراهم کنه، به این هم بسنده نکرد و داد مسیر حرکت حضرت رو از سامره تا قم روی نقشه های رنگی با کیفیت عالی چاپ کردن و قرار هم بود این مسیر رو تا خود چاه جمکران چراغونی کنن که اگه حضرت احیاناً شب و نصفه شب تشریف آوردن، یه هو سکندری نخورن و با مغز بیفتن ته چاه. ایشون در راستای هدف متعالی خودشون که همانا به گند کشیدن اوضاع مملکت و ایجاد بلوا و آشوب در جهانه، همچنان مشغول آماده سازی شرایط در جهت تسریع ظهور امام زمان هستن.
حالا این که سهله، اخیراً در ادامه برکات و معجزات خارق العاده ای که جز توی این مملکت هیچ جای دیگه امکان به وقوع پیوستن نداره، یه آمارهایی هم در اومده که هر بنی بشری توی هر جای دنیا اونا رو خونده از فرط تعجب و شدت هیجان، فکّش به زمین و تخمهاش به سقف چسبیده! پس با در نظر گرفتن کلیه جوانب احتیاط و رعایت کلیه اقدامات ایمنی از قبیل پوشیدن زره و کلاهخود و فتق بند و لباس ضد گلوله، (چون ممکنه از شدت هیجان از خود بیخود بشین و به یه جایی از بدن خودتون شلیک کنین) نمونه هایی از این آمار ها رو با هم می خونیم. امیدوارم فردا شب عکس پیکر آش و لاش شده تون رو تو سایت ROTTEN نبینم!
"درآمد سرانه ایران؛ در سال ۱۳۵۷: ۸۳۱۰ دلار، سال ۱۳۸۵: ۲۷۷۰ دلار.
نرخ برابری دلار؛ در سال ۱۳۵۷: ۷۰ ریال، سال ۱۳۸۵: ۹۳۰۰ ریال.
میزان فروش نفت؛ از ابتدای اکتشاف آن تا سال ۱۳۵۷: ۸۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار، از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۵: حدود ۸۰۰ میلیارد دلار.
قدرت خرید مردم؛ در سال ۱۳۸۵ تنها ۷۵% قدرت خرید ۲۸ سال قبل (۱۳۵۷) است.
آمار بیکاری؛ در سال ۱۳۵۷: ۲/۹% ، سال ۱۳۸۵: ۲۵%.
جمعیت ایران؛ در سال ۱۳۵۷: حدود ۳۵ میلیون نفر، سال ۱۳۸۵: بیش از ۷۰ میلیون نفر.
چشم انداز اقتصادی ایران؛ در سال ۱۳۵۷: به دولت انگلستان یک میلیارد دلار وام می دهد، سال ۱۳۸۵: بدهکاری های ایران به کشورهای دیگر آنقدر زیاد است که از سوی دولت رسماً اعلام نمی شود. مردم از فرط فلاکت و بدبختی مجبور به داشتن چند شغل هستند که هیچ کدام از آنها هم واقعاً شغل نیست..."
"توجّه!"
«چون طبق اعلام آخرین آمار تلفات و مصدومین، این رقم به میزان قابل توجهی بالغ شده و تهدیدی جدی در جهت کاهش جمعیت بوده است و به جهت پرهیز از آرمانهای رئیس جمهور عزیز که افزایش جمعیت کشور تا سرحد انفجار را باعث موهبت می داند، از ادامه بیان مطلب و مقایسه آمار اعتیاد، فحشاء، میزان فساد اقتصادی و اداری، گرسنگی، کارتن خوابی، خودکشی، طلاق، کودکان خیابانی، وضعیت سلامت و بهداشت عمومی، پروژه های عمرانی و اقتصادی، تولید ناخالص ملی، و... معذور می باشیم!»
...خدا رحمت کنه عده ای از خوانندگان عزیز این وبلاگ رو که تا همینجای کار از شدت روان پریشی یه کاری دست خودشون دادن و به درجه رفیع شهادت نائل گشتن و از خوندن ادامه مطلب محروم شدن؛
نگید که اونا خود کشی کردن و شهید محسوب نمیشن؛ مگه اینو نمی دونین که طبق آخرین ورژن روایات و احادیثی که تو کتب مذهبی ما لای دیوار و زیر خاک باغچه پیدا شده، افراد به محض دست زدن به هر گونه عملیات انتحاری اتوماتیک وار جزء سهمیه شهدا محسوب شده و به بهشت منتقل میشن؟
پس یادتون باشه که اگه خواستین این کارو انجام بدین اولاً با نیت خیر باشه و ثانیاً خودتون رو میون عده ای ظالم منفجر کنین؛ زیاد هم مهم نیست که عده ای بیگناه یا زن و کودک هم در بین اونا باشه، چون چیزی که مهمّه میانگین افراده و همین که تعداد ظالمین به حد نصاب برسه کافیه. می پرسین حالا تو این مملکت خوب گل و بلبل ظالم از کجا گیر بیارم؟! پیدا کردن افراد ظالم زیاد کار سختی نیست، فقط کافیه یه نگاه به دور و بر خودتون بندازین. حالا من بر حسب شغل و حرفه هر کدوم راهنماییتون می کنم؛ اصلاً لازم نیست اضطراب به خودتون راه بدین، این قسمت عملیات رو بسپارین به من؛ شما فقط مواد منفجره رو به خودتون ببندین و برین اون جاهایی که بهتون میگم:
کارمندها: توی دفتر رئیس اداره
کارگرها: توی اتاق کارفرما
معلمین: جلوی مجلس
پزشکان: جلوی سازمان نظام پزشکی
دانشجوها: دم در دانشگاه تو اتاقک فاطی کماندو
سربازها: توی مراسم صبحگاه، جلوی فرمانده پادگان
روزنامه نگارها: جلوی ساختمان وزارت ارشاد
نویسنده ها: جلوی زندان اوین
ناسیونالیستها: جلوی سدّ سیوند
ورزشکارها: جلوی باشگاه استقلال یا پرسپولیس (بر حسب نوع رنگ مورد علاقه). افراد بیطرف هم می تونن برن جلوی فدراسیون فوتبال یا سازمان تربیت بدنی (بر حسب نوع گرایش سیاسی!)
معتادین: توی کلانتری ها
بدبخت و بیچاره ها: توی خیابون جوردن
افراد مذهبی: توی مسجد محله
بقیه مردم: توی سوپر مارکت سر کوچه
البته هیچ لازم نیست نگران اونایی که شهید شدن باشین، چون الان اون بالا بالاها هنوز نرسیده دارن با حوری های خوشگل جماع می کنن و اگه هم از جمعیت محترم نسوان باشن، همون بالا بالاها (منتها به جهت رعایت طرح انطباق اسلامی توی اتاق کناری!) یه غلمان خوش تیپ افتاده به جونشون و داره حالی بهشون میده که واویلا...!
کس و کارهای اونا هم چندان غمگین نباشن، چون من با این کار تعداد نا محدودی سهمیه خانواده شهدا واسه شون ترتیب دادم که از همین الان می تونن با استفاده از اون توی کنکور نفر اول بشن، همه ردیفهای استخدامی رو توی ادارات دولتی اشغال کنن و در چشم به هم زدنی مدیر و رئیس و وزیر و وکیل بشن؛ افرادی هم که به دلیل از دست دادن تمرکز و عدم موفقیت در عملیات شهادت طلبانه نتونستن به کلی خودشون رو مرحوم کنن و فقط قادر به ترکوندن برخی از اعضای بدنشون شدن، میتونن با استفاده از سهمیه معلولین و جانبازان همون مدارج ترقی رو طی کنن و به کامیابی برسن. اگه هم زیاد اهل درس و دانشگاه نباشن اصلاً مهم نیست چون تو مملکت منحصر به فرد ما راه پیشرفت همیشه بازه و واسه اونا انتخابهای دیگه ای هم هست؛ مثلاً می تونن برن تو تیم والیبال نشسته و تو دنیا اول بشن، یا اگه صداشون خوب بود یه کپه ریش بذارن و برن سراغ آوازه خونی و یک شبه ره صد ساله رو طی کنن و با جا کردن خودشون تو دل جوونای عزیز و خوش ذوق مملکت، سیاهی و ظلمت رو به عنوان «رنگ عشق» به اونا قالب کنن.
البته ممکنه عده ای از اونا گناهاشون اونقدر زیاد باشه که حتی با شدید ترین انفجارها هم نتونن پاکش کنن و راهی بهشت بشن؛ در اینجا به اونایی که از مناطق سردسیر هستن و به علت اوضاع هردمبیل مملکت و عدم توزیع سوخت و یا قطع گاز دارن از سرما می لرزن، می تونم این مژده رو بدم که اگه احیاناً تیکه پاره هاشون سر از جهنم در آورد می تونن اونجا پای آتیش بشینن و یه دلی از عزا در بیارن! بر و بچز هم هستن و بساط خوشگذرونی زود علم میشه...!
اگه هم از بد حادثه از مناطق گرمسیری بوده باشین، اون دیگه از بد شانسی خودتونه و هیچ ارتباطی به من نداره... مگه من گفتم کارت اینترنت بخرین و برین تو سایبر خونه؟ مگه من گفتم تو گوگل سرچ کنین و وبلاگ منو پیدا کنین؟ مگه من گفتم بشینین اونو بخونین؟ مگه من گفتم هیجان زده و احساساتی بشین؟ مگه من گفتم خود کشی کنین؟ اصلاً به من مربوط نیست... من نازی رو طلاق نمیدم!!!
در آخر هم اگه خدای نکرده، زبونم لال، شما از اون افراد لامذهب باشین که به هیچ کدوم از این چیزها اعتقاد ندارین، دست کم اینش خوبه که می میرین و از شر این زندگی نکبت بار خلاص می شین؛ فقط توصیه اکید من به این گروه از عزیزان اینه که اگه خواستین بلایی سر خودتون بیارین با دقت و ظرافت کافی عمل کنین، چون در صورتی که کار تون دقیق نباشه و فقط منجر به نقص عضو بشه، از فردا مجبورین با ویلچر دنبال قطار بی ترمزی بدوین که بی مهابا و زوزه کشون داره به سمت درّه نزدیک میشه و زار و زندگی شما رو با خودش می بره...

« خودکرده را تدبیر نیست... »
( ارتباط گوجه فرنگی با آونگ )

هگل: "همیشه نابود کننده هر سیستم درون خود آن شکل می گیرد."
احمدی نژاد: "اگر گوجه فرنگی گران است بیایید از محله ما خرید کنید."
استراتژی آونگ در سیاست ایران: "امسال به این رأی بدم تا اون نشه، سال دیگه به اون رأی میدم تا این نشه..."
...الحمدلله و خدا را صد هزار مرتبه شکر که ما از این رسمها نداریم که اگه از کسی بدمون اومد یا دیدن قیافه اش و گوش دادن به حرفهاش باعث برانگیخته شدن احساس تهوع در ما شد، گوجه فرنگی به سر و صورتش پرتاب کنیم؛ چون اون وقت می شد قوز بالا قوز و مگه مسؤولین محترم دیگه از سر و کول ملت پایین میومدن؟! که:
« ... آی، همین شماها هستید که صرفه جویی نمی کنید و با مصرف بی رویه گوجه فرنگی باعث شدید که بشه کیلویی ۴۰۰۰ تومن... اصلاً هیچ فکر کرده اید که گوجه فرنگی فقط متعلق به شما نیست؟! شما در برابر نسلهای آینده مسؤولید و باید با مصرف بهینه و پرهیز از اسراف، این منابع رو برای فرزندانتون حفظ کنید. خدا میلیارد تومان یارانه ای که هر سال به گوجه فرنگی تعلق می گیره باعث شده که کلیه پروژه های عمرانی و اقتصادی اشتغال زا راکد بمونه و ریشه همه گرانی و بدبختی ملت ما همانا اسراف در مصرف گوجه فرنگیه و ...»
... فحش به مسؤولین ندین. بر اونها که حرجی نیست... انصاف داشته باشیم و یادمون نره همون آونگی که پارسال کوک کردیم و به اون طرف هل دادیم، امسال به طرفمون برگشته و مدام داره ضربات مهلکش رو به سر و کله مون می زنه: افزایش وحشتناک تورم، بیکاری، گرانی اجناس، اختناق، سانسور، فیلتر، جنگ طلبی، بحران آفرینی، تحریم، افزایش اختلالات شغلی و استرسهای عصبی بین مردم، پرخاشگری، خشونت، گرسنگی، بیماری و ... این آخری هم بحران گوجه فرنگی.
...همه مون میدونیم که کسی با نخوردن گوجه فرنگی نمی میره، حتی اگه بشه کیلویی صد هزار تومن باز هم کسی نمی میره، اگه به جای خوردن گوجه فرنگی از شیافش استفاده کنیم هم مشکلی پیش نمیاد... ولی همه اینها دلیل نمیشه واسه اینکه سال بعد دوباره آونگ رو به سمت مخالف هل بدیم. بیاین بعد از سالها دست از سر این ساعتهای آونگی پوسیده و عتیقه برداریم و بریم سراغ یه چیز بهتر مثلاً ساعت کامپیوتری؛ البته این نکته رو هم باید در نظر داشت که ما ملت گاهی کارهای خارق العاده ای ازمون سر می زنه که به عقل جن هم خطور نمی کنه و باعث میشه خلایق متحیر و انگشت به دهن بمونن؛ خدا رو چه دیدی...، از جمله بعید هم نیست که به جای همه این حرفها با توجه به روحیه شگرف تحجّر طلبی و واپس گرایی که در خودمون سراغ داریم، اصلاً برگردیم به قرون و اعصار پیشین و یه ساعت شنی گنده رو علم کنیم...!

«قضیه آقا گرگ مهربون و وبلاگ نویسهای مملکت ما»

«یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود...
یه روز آقا گرگ مهربون اومد پیش برّه ها، بهشون گفت: عزیزای من، از فردا همه تون بیاین پیش من تا رو دنبه هر کدومتون یه شماره بچسبونم که دارای شخصیت بشین، بعدش هم من دائماً میونتون قدم می زنم و همراه شماها علف می خورم و قول هم میدم که کاری به کارتون نداشته باشم و ازتون مراقبت کنم؛ اصلاً من از اولش هم از سبزیجات تغذیه می کردم...
برّه ها هم چون همگی گوسفندای خوبی بودن قبول کردن و به حرف گرگ مهربون گوش دادن... گرگه هم از اون به بعد میومد توی آغل، پیش بره ها می خوابید و ازشون محافظت می کرد. اونا تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند...
قصه ما به سر رسید؛ رفتیم بالا دوغ بود، اومدیم پایین همه دوغا ریخت... »
نکته انحرافی: گفتیم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند، ولی نگفتیم که چقدر عمر کردند؟!!
نتیجه علمی: گرگ و گوسفند هر دو می توانند گیاهخوار باشند.
نتیجه اخلاقی: اگه کسی گفت بیاین اسم و آدرس وبلاگ و سایتتون رو یه جایی ثبت کنین، حتماً لازم نیست آدم پفیوز و چلغوزی باشه، ممکنه فقط خیر و صلاح خودش رو بخواد!
نتیجه فلسفی: گیاهخوار بودن گرگ، الزاماً به معنی حیله گر نبودن آن نیست.
نتیجه راهبردی (همون استراتژیک سابق!) : اصولاً ثبت نام خیلی چیز خوبیه و یه جور اقدام محافظتی به حساب میاد و حتی اگه نتونه ما رو از گزند فیلتر و سانسور و تعقیب و زندان و ... حفاظت کنه، حتماً می تونه باعث محافظت یه عده ای در مقابل بلایای خانمانسوزی از قبیل آزادی، دموکراسی، رعایت حقوق بشر و حق آزادی بیان بشه.
نتیجه کاربردی: این همه سرشاریم از دموکراسی، دیگه چی از خدا می خوایم ما نمک نشناس ها؟!!
«ما ملتی صلح دوست هستیم و از خشونت بیزاریم...»

...کودک به دنیا می آید، رشد می کند و زبان به سخن می گشاید؛ در بین نخستین کلماتی که می آموزد و به زبان می آورد چند تایی نیز شامل فحش و کلمات رکیک است. والدین با شنیدن واژگان رکیک از دهان طفل شیرین زبان با خرسندی تمام می خندند و در میان دوستان به خود می بالند؛
ما پرورش یافتن خشونت کلامی را در شیرخواران تشویق نمی کنیم...
کودک بزرگتر می شود، شیطانی می کند و حوصله ما را سر می برد؛ او را - البته به شوخی- تهدید می کنیم: « دست نزن، می کشمت... اونجا نرو، لولو هست... شیطونی نکن، میدم هاپو بخورتت... دروغ نگو، فلفل توی دهنت می ریزم... کار بد نکن، پشت دستتو داغ می کنم... فضولی نکن، می برمت دکتر تا سوزن بهت بزنه....»
ما با شکل گیری مفهوم خشونت در ذهن اطفال مخالفیم...

چلّه زمستان است، در میان برف سنگینی که روی زمین نشسته است گربه ای گرسنه و وامانده لای آشغالهای درون جوب دنبال چیزی برای خوردن می گردد؛ بچه شش ساله ای او را می بیند، سنگی بزرگ برداشته و به طرف او پرتاب می کند؛ سنگ محکم به سر گربه می خورد و او را ناله کنان فراری می دهد؛
ما از بچگی از خشونت بیزاریم...
هنوز هم به یاد دوران دبستان که می افتم، درد کهنه ناشی از ترکه هایی که بر پاهایم و چوبهایی که بر آرنجم و خط کش هایی که بر دستهایم فرود آمده بود تازه می شود؛ خاطرات فلک شدن و یک پایی با سطل ماسه روی سر ایستادن و سروته کنار دیوار قرار گرفتن را نیز بارها و بارها از زبان مسن ترها شنیده ام.
اصولاً فرهنگ غنی ما همیشه خشونت را نفی و محکوم کرده است...

پسر در خیابان راه می رود. به طور تصادفی خواهرش را آن سوی خیابان می بیند: دخترک مانتویی کوتاه به رنگ سبز فسفری پوشیده و چند شاخه از موهایش نیز از زیر روسری بیرون آمده است. پسر انگار که جن دیده است، از لابه لای ماشین هایی که با صدای بوغ های ممتد و ترمز و فحشهای رکیک او را بدرقه می کنند به آن طرف خیابان می دود و با پس گردنی و مشت و لگد دختر را به خانه می برد.
ما انسانهایی منطقی، و آرام هستیم...
در همان خیابان بر اثر جن زدگی پسرک و ترمزهای ناگهانی اتو مبیلها، دو ماشین با هم تصادف مختصری می کنند. هر دو راننده از ماشین بیرون آمده و ضمن ایجاد راه بندان یقه همدیگر را می گیرند و با رد و بدل کردن شرم آور ترین دشنام ها و انتساب وقیحانه ترین صفات به خواهر و مادر طرف مقابل، یکدیگر را به قصد کشت کتک می زنند.
ما ملتی مهربان و صمیمی هستیم...
در ورزشگاه تیم محبوب ما شکست می خورد؛ ضمن نثار رکیک ترین فحشها به داور و بازیکنان تیم حریف و پرتاب نارنجکها و بمبهای دست ساز به سوی آنها، طرفداران تیم مقابل را مضروب کرده و پس از خرد کردن صندلیهای استادیوم تعدادی بیگناه را در حین خروج از ورزشگاه زیر دست و پای خود له می کنیم و سپس شیشه اتوبوسهایی که سوار آن هستیم را نیز می شکنیم.
ما فهیم ترین و بهترین تماشاگران را در میهن خود داریم...

در اورژانس منتظر رسیدن نوبتمان هستیم. بیماری بدحال را به اورژانس می آورند و پزشک به معاینه وی مشغول می شود. افراد پشت در با همراهان بیماری که نوبت را رعایت نکرده گلاویز می شوند و محیط درمانی را که تعدادی بیمار بدحال نیز در آن بستری می باشند متشنّج می کنند. تعدادی که منطقی ترند فقط به گفتن ناسزا به مسؤولین بسنده می کنند.
ما حتی در پر استرس ترین زمانها و حساس ترین مکانها نیز از خشونت دوری می کنیم...
یکی از بیماران سالخورده بستری در آن اورژانس که از مهلکه ایجاد شده جان سالم به در برده است، دوران نقاهت خود را در منزل به استراحت می پردازد. ساعت از یک بعد از نیمه شب گذشته است؛ به ناگاه صدای مهیب ناشی از انفجار ترقه ها و نارنجکهای دست سازی که از لحاظ قدرت تخریبی با بمبهای ناپالم برابری می کنند، او را یک متر به آسمان می پراند و قلب رنجور وی را آزرده می نماید: در همسایگی آن مرد جشن عروسی برپاست.
ما مردمی آرام و متین هستیم...
نویسنده یا روزنامه نگاری تصویری را در آن سوی کره زمین در نشریه اش چاپ می کند که به زعم ما، توهینی به مقدساتمان به شمار می آید. در اندک زمانی مقابل سفارتخانه کشور متبوعش جمع می شویم، به داخل آن کوکتل مولوتف می اندازیم، شیشه های ساختمان را خرد می کنیم و پرچم آن کشور را به آتش می کشیم.
ما ملتی صلح دوست هستیم...
در کشوری دیگر دو یا چند گروه به جان همدیگر افتاده اند. ما روی آتش اختلافاتشان باروت می ریزیم، برایشان پول و اسلحه و مهمّات می فرستیم، تبلیغات منفی به راه می اندازیم و در هر گونه میانجیگری و دخالت گروههای صلح طلب کارشکنی می کنیم.
ما طرفدار گسترش صلح و ثبات در پهنه گیتی هستیم...
شخصی در جایی بسیار دور، از قول کسی که هزاران سال است استخوانهایش پوسیده، گسترش دین ما را با خشونت عجین می داند. ما هم کیشان آن شخص را در کشور خود آزار می دهیم و تحت فشار می گذاریم. با این کار ثابت می کنیم که سخنان او مهملاتی بیش نبوده است و ...:
ما همیشه با خشونت بیگانه بوده ایم...
در قوانین جزایی ما به تناسب جرم اشخاص، مجازاتهایی مانند بریدن دست و پا و بینی و کور کردن چشم و سنگسار و غیره در نظر گرفته شده است.
عطوفت و مهربانی در قوانین ما آشکار است...
مراسم مذهبیمان هم که دیگر لازم به تشریح نیست؛ سالهاست که شرح تصاویر آن در سراسر جهان شهره خاص و عام شده است.
دین ما نیز با خشونت منافات دارد...
درخاطراتمان که جستجو کنیم، همیشه روزهایی چون عاشورا و تاسوعا و عید قربان با مناظر چندش آور سر بریدن گوسفندان در کوچه و خیابان در ذهنمان تداعی می شود؛ خونی که از گلوی حیوان به شدت ترسیده در هیاهوی جمعیت سیاهپوش می ریزد و در زیر پایمان جاری می شود و اگر حواسمان نباشد چرخ اتو مبیلهای عبوری آن را که غالباً آمیخته به مدفوع و ادرار حیوان است، به لباس و صورتمان می پاشد، ساعاتی بعد با آب ماشینهای آب پاش شهرداری روانه جوبهای کنار خیابان شده و بوی تعفن آن و بقایای لاشه و پوست حیوان و مگسهایی که دور آن پرواز می کنند به همراه صورتهای وحشت زده کودکانی که جان کندن حیوان دست و پا بسته را نظاره می کنند تا مدتها یاد چنین روزهایی را در یادمان زنده نگه می دارد.
در آداب و رسوم ما خشونت جایی ندارد...
تاریخ ما هم با خشونت بیگانه بوده است...
ما می دانیم که اهل خشونت نیستیم، ولی دیگران که نمی دانند؛ آنها که تاریخ و فرهنگ ما را نمی شناسند...؛ اگر رفتارهای ما را می شناختند، تاریخ ما را می دانستند، با فرهنگ ما آشنا بودند، و سابقه صلح دوستی و دوری از آشوب طلبی را در ما دیده بودند، نه تنها اجازه استفاده از رآکتورهای آب سنگین و غنی کردن اورانیوم را به ما می دادند، بلکه مقادیر عظیمی از مواد منفجره و بمبهای ناپالم را در اختیارمان می گذاشتند تا در جشنهای عروسی و شب چهارشنبه سوری با استفاده از آنها شاد باشیم، موشکهای دور برد و راکتهای هدایت شونده به ما می دادند تا فاخته و بز کوهی شکار کنیم، زیر دریایی های پیشرفته و مجهز به ردیاب اهدایمان می نمودند تا در ماهیگیری و گسترش صنعت شیلات استفاده کنیم، و هواپیماهای تجسسی به ما می فروختند تا با آن به گردش علمی برویم...

«ما رأی می دهیم...»

من رأی می دهم، تو رأی می دهی، او رأی می دهد.
من گول می خورم، تو گول می خوری، او گول می زند.
من رأی می دهم، تو رأی می دهی، او انتخاب می شود.
او وعده می دهد، ما خر می شویم، ما رأی می دهیم.
او رئیس می شود، او انتخاب می کند، ما توسری می خوریم.
من بیکار می شوم، تو گرسنه می مانی، او پولدار می شود.
او حرف می زند، ما گوش می دهیم، او عمل نمی کند.
او قد می کشد، او فربه می شود، تو رنج می کشی.
او ملک می خرد، من عوارض می دهم، تو فرشت را می فروشی.
ما انتظار می کشیم، اوضاع بدتر می شود، او بالاتر می رود.
او سفر می کند، او مهم می شود، تو محو می شوی.
او به اینجا می آید، ما به استقبال می رویم، تو زیر دست و پا له می شوی.
ما نامه می نویسیم، آنها نامه ها را می گیرند، او نامه ها را نمی خواند.
تو اعتراض می کنی، آنها تو را می برند، او تو را نمی بیند.
او پول دارد، تو نان نداری، آنها تفنگ دارند.
او سرکوب می کند، تو شکنجه می شوی، من لال می شوم.
تو نابود می شوی، او هنوز رئیس است، من همچنان رأی می دهم...

« دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم... »
... بگیرش، ببندش، زندگیشو آتیش بزن، وبلاگشو مسدود کن، دهنشو سرویس کن، اگه رو داری کرد بندازش تو هلفدونی؛ یا آدم میشه و سند گه خوری تنظیم شده رو امضاء می کنه و به همه گناهایی که تمام جنایتکارای معروف روی زمین مرتکب شدن اعتراف می کنه، یا اونجا می پوسه و می گنده و تبدیل به یه موش کور افلیج و بدبخت و بی خاصیت میشه، یا اعتصاب غذا می کنه و می میره...
بشین تو دفترت و نامه بنویس؛ هی بنویس و بنویس و بنویس... به من بنویس، به اون بنویس، به در و همسایه بنویس، به دوست بنویس، به دشمن بنویس، به رئیسشون بنویس، به مردمشون بنویس، پند بده، اندرز بده، درس اخلاق بده، بگو من خوبم، شماها بَدین، این باید باشه، اون نباید باشه، اینا باید اینجوری باشن، شما باید اونجوری باشین، اونا اصلاً نباید هیچ جوری باشن... ولی در عین حال یادت نره که روزی سه بار، قبل از غذا و بعد از نماز دستور بدی خشتک مردمو پاره کننن و لنگشون رو جر بدن...
راه بیفت و سفر برو، بازدید کن، سخنرانی کن، دعا بخون، لاف بزن، مزخرف بگو، انگشتتو تو هوا تاب بده و هی حواله این و اون کن و بگو: "این حقّ مسلّم شماست..."
مث کولیها لباس بپوش، حموم نرو، ریشتو نتراش، موهاتو شونه نزن، مسواک تو دهنت نبر، یادت باشه که این چیزا ارزشه و باعث میشه آدم به خدا و پول زیاد نزدیکتر بشه...
گشت بزن، مانور بده، به پر و پاچه دخترا گیر بده، رنگ لباسا و مدل موها رو استاندارد اسلامی کن، توی هر کوچه و خیابونی مأمور لباس پلنگی باتوم به دست و کلاهخود به سر بذار، تا همه یادشون باشه که کی رئیسه...
همیشه یادت باشه و به نوچه هات هم یاد بده که این چیزا خوبه: گرونی، هرج و مرج، بی قانونی، رشوه خواری، پارتی بازی، خا..یه مالی، زیرآب زنی، بی نظمی، فقر، فساد، اعتیاد، خرافات، بیسوادی، بیکاری، آشوب و بلوا (البته واسه همسایه)، بمب و عملیات انتحاری (البته دورتر از خونه خودت)؛ چون فقط وقتی این چیزا برقرار باشه و سر مردم دنیا به این جور بحرانها گرم باشه تو می تونی اون کارای اولی رو انجام بدی و هر گهی که دلت خواست بخوری و کسی بویی نبره، اگه هم ببره اصلاً به تخمت، چار دیواریه و اختیاری...
و یادت باشه که این چیزا بَده: ماهواره، اینترنت، وبلاگ، روزنامه، کتاب، شعر، موسیقی، سینما، هنر، زیبایی، طراوت، مهربانی، بوی عطر، تکنولوژی، فرهنگ و تمدن، تجدّد، ترقّی، عمران و آبادانی، بهداشت و سلامت جسمی و روانی مردم و ...؛ چون اگه اینا برقرار باشه باعث میشه صدای کلنگ گورت هر روز بیشتر و بیشتر به گوش برسه...

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد...

وبلاگ ابوالهول را به خیال خودشان مسدود کردند، ولی ابوالهول هرگز نمی میرد... همان گونه که سالیان سال و در طی قرون و اعصار از گزند باد و باران و گرما و سرما در امان مانده است. گرچه ممکن است امروز زیباییش به جلوه آن سالیان دوری نباشد که دستان هنرمند تاریخ وجودش را رقم زد، ولی حتی اگر به جبر فرسایش روزگار از پهنه گیتی محو هم شود، هیچ گاه نابود نمی گردد چرا که تاریخ همیشه نامش را بلند و پیکرش را در ژرفنای خود سرفراز نگاه خواهد داشت...

از این به بعد و تا ریشه کن شدن تمام کوردلانی که دیرگاهی نه چندان خواهد پایید که تاریخ مرگشان را گواهی خواهد کرد اینجا می نویسم.


